گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۰

هر که آن قامت و بالای بلندش باشدچه نظر بر دل بیمار نژندش باشد؟
اندر آیینهٔ او روی کسی ننمایدمگر آن روی که بر پای سمندش باشد
مجمر سینه به عود جگر آراسته‌امتا چو آتش کند از عشق سپندش باشد
پسته از لب همه کس خواهد و بادام از چشمخاصه آن پسته و بادام که قندش باشد
روی در خاک درش کرده جهانی زن و مردتا که در خورد بود؟ یا که پسندش باشد؟
دل من صبر به هر حال تواند، لیکندور ازو صبر پدیدست که چندش باشد؟
از دلم در عجبی: کین همه غم دید و نرفتچون رود پای دل خسته؟ که بندش باشد
اوحدی پند نکو خواه شنیدی، لیکنپیش آن رخ عجب ار گوش به پندش باشد!