غزل شمارهٔ ۲۲۹
بهار و بوستان ما سر کوی تو بس باشدچراغ مجلس ما پرتو روی تو بس باشد
برای نزهت ار وقتی بیارایند جنت رامرا از هر که در جنت نظر سوی تو بس باشد
به خون خوردن میموزان دل ما را به خوان غمکه ما را خود جگر خوردن ز پهلوی تو بس باشد
اگر خواهی که: جفت غم کنی خلق جهانی رااشارت گونهای از طاق ابروی تو بس باشد
گرت سودای آن دارد که: که ملک چین به دست آریسوادی از سر آن زلف هندوی تو بس باشد
ز شوق کعبه گو: حاجی، بیابان گیر و زحمت کشطواف عاشقان گرد سر کوی تو بس باشد
به خون اوحدی دست نگارین را چه رنجانی؟که او را شیوهای از چشم جادوی تو بس باشد