غزل شمارهٔ ۲۲۷
نمیبینم بت خود را، نمیدانم کجا باشد؟دلم آرام چون گیرد؟ که جان از وی جدا باشد
کسی حال دل مجروح من داندکه: همچون منبه سودایی گرفتار و به دردی مبتلا باشد
من اندر مذهب عشقش بزرگین طاعت آن دانمکه سر بر آستان او و دستم بر دعا باشد
چو روی او نمیبینم نباشد دیده را سودیوگر خود خاک کوی او سراسر توتیا باشد
به گرد دانهٔ خالش کسی گردد که روز و شبدر آب دیده سرگردان بسان آسیا باشد
نگارا، از وصال خویش ما را شادمان گرداناگر چه منصب وصل تو بیش از حدما باشد
مراد اوحدی یکشب ز وصل خود روا گردانوزان پس گر دل او را برنجانی روا باشد