غزل شمارهٔ ۲۲۶
دلی که با سر زلف تو آشنا باشدگمان مبر که ز خاک درت جدا باشد
اگر تو همچو جهان خرمی،ولیک جهانتو خود معاینه دانی که بیوفا باشد
به گوشهٔ نظری کار خستگان فراقبساز، از آنکه ترا نیز کارها باشد
در آرزوی نسیمی ز زلف تو جانمهمیشه منتظر موکب صبا باشد
ولیک زلف ترا، با همه پریشانینظر به حال پریشان ما کجا باشد؟
چه طالعست دل اوحدی مسکین را؟که دایما به غم عشق، مبتلا باشد