گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۱

با زلف او مردانگی باد صبا را می‌رسدوز روی او دیوانگی زلف دو تا را می‌رسد
هست از میان او کمر بر هیچ، آری در جهانبر خوردن از سیمین برش بند قبا را می‌رسد
با دشمنان هم خانگی زآن دوست میزیبد نکواز دوستان بیگانگی آن آشنا را می‌رسد
گر تیره طبعی دور گشت از مجلس ما، گو: بروکین رندی و دردی کشی اهل صفا را می‌رسد
آنرا که هست از عشق او رخ در سلامت بعد ازینگو: نام عشق او مبر، کین شیوه ما را می‌رسد
ما را بکشت آن بی‌وفا، بی‌موجب و ما شادمانبی‌موجبی عاشق کشی آن بی‌وفا را می‌رسد
گر اوحدی از نیستی در عشق او دم میزندما نیستانیم، ای پسر، هستی خدا را می‌رسد