گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۰

جان و دل را بوی وصل آن دل و جان کی رسد؟وین شب تنهای تاریکی به پایان کی رسد؟
ای صبا، باز آمدن دورست یوسف را ز مصربازگو تا بوی پیراهن به کنعان کی رسد؟
حاصل عمر گرامی از جهان دیدار اوستمن به امیدم کنون، تا فرصت آن کی رسد؟
روز و شب چون گوی دستش در گریبان منستدست من گویی بدان گوی گریبان کی رسد؟
یار نارنجی قبا را من به نیرنجات آهتا نرنجانم شبی، دردم به درمان کی رسد؟
می‌نویسم قصه‌ها هر دم به خون دل، ولیقصهٔ چون من گدایی پیش سلطان کی رسد؟
چشم من چون دور گشت از روی گل رنگش کنونروی من بر پای آن سرو خرامان کی رسد؟
بنده فرمانم به هر چیزی که خاطر خواه اوستگوش بر ره، چشم بر در، تا که فرمان کی رسد؟
اوحدی را چند گویی بی سر و سامان چراست؟زان ستمگر کار بی‌سامان به سامان کی رسد؟