غزل شمارهٔ ۲۲۲
حدیث آرزومندی قلم دشوار بنویسدز بهر آنکه اندک باشد، از بسیار بنویسد
ز کاردوست بسیارست گفتن قصه با دشمنبه کار افتاده گویم: کز میان کار بنویسد
دلیل حرقت این سینهٔ رنجور بنمایدحدیث رقت این دیدهٔ بیدار بنویسد
زمین بوس و سلام و اشتیاق و خدمتم یکسربدان ابرو و چشم و قامت و رفتار بنویسد
حکایت ریزهای زین عاشق دلخسته بر گویدشکایت گونهای زان طرهٔ طرار بنویسد
کند در نامه یاد از عهد و از پیمان و من در پینهم زنهار بر جانش، که صد زنهار بنویسد
سیاهی گر نماند در دوات، از خون چشم منبه سرخی آنچه باقی مانده از طومار بنویسد
سخنهایی، که دارم از جفای چرخ، بنگاردستمهایی، که دیدم از فراق یار،بنویسد
ازین بیچارگی شرحی دهد در نامه، کان دلبرچه برخواند جواب اوحدی ناچار بنویسد