غزل شمارهٔ ۲۱۴
چو میل او کنم، از من به عشوه بگریزددگر چو روی به پیچم به من در آویزد
اگر برابرش آیم به خشم برگرددوگر برش بنشینم به طیره برخیزد
به رغم من برود هر زمان، که در نظرمکسی بجوید و با مهر او در آمیزد
شبی که بر سر کویش گذر کنم چون بادرقیب او ز جفا خاک بر سرم بیزد
و گر به چشم نیازش نگه کنم روزیبه خشم درشود و فتنهای برانگیزد
در آتشم من و جز دیده کس نمیبینمکه بیمضایقه آبی بر آتشم ریزد
نه کار ماست چنین دوستی، ولی چه کنم؟که اوحدی ز چنین کارها نپرهیزد