گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۵

مرد این ره آن باشد کو به فرق سَر خیزدبا غمش چو بنشیند از دو کَوَن برخیزد
من غلام رندی، کو، چون به باده بنشینداز خود و تو و من او جمله بی‌خَبَر خیزد
مرد راهبر باید پیر راهت، ای برناورنه گم شوی با او، گرنه راهبَر خیزد
نقش طاعت خود را محو کن، که آن ساعتخویش بین طاعت بر پرگناه برخیزد
آن چنان که می‌بینی زاهد ریایی راگر کسی به دست افتد هم به گوشه درخیزد
با عصای ایمان رو راه وادی ایمنکندر آن چنان وادی نور ازین شَجَر خیزد
هر که او درین منزل، شد به خواب و خور قانعتا که هست و تا باشد خر بمرد و خَر خیزد
اوحدی، حکایاتش تازه گوی و پروردهکز حدیث پوشیده زود دردسَر خیزد