گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۳

زلف را تاب دام و خم برزدهمه کار مرا بهم برزد
دفتر دوستان خود می‌خواندبه سر نام من قلم برزد
صورت ماه را رقم بسترآنکه این چهره را رقم برزد
آتشی کندرین دل از غم اوستبه سر شعلهای غم برزد
گلبن وصل او به طالع منسر به سر غنچهٔ ستم برزد
شد ز چشم ترم به خشم، چو دیدلب خشک مرا، که نم برزد
آه کردم ز درد عشقش و گفت:اوحدی را ببین، که دم برزد