گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۲

دیگر مرا به ضربت شمشیر غم بزدفریاد ازین سوار، که صید حرم بزد!
عزلت گزیده بودم و کاری گرفته پیشیارم ز در درآمد و کارم به هم بزد
دم در کشیده بود دل من ز دیر بازآتش در اوفتاد به جانم، چو دم بزد
درویش را ز نوشت شاهی خبر نشدتا روزگاز نوبت این محتشم بزد
چون دیده بر طلایهٔ حسنش نظر فگندعشقش به دل در آمد و حالی علم بزد
هی نیزهٔ ستیزه که مریخ راست کردشمشیر خوی او همه را چون قلم بزد
صد بار چین طرهٔ پستش ز بوی مشکبر دست باد قافلهٔ صبح دم بزد
آیینهٔ دو عارض او از شعاع نوربسیار سنگ طعنه که بر جام جم بزد
گفتم که: بر دلم نکند جور و هم بکردگفتا: بر اوحدی نزنم زخم و هم بزد