غزل شمارهٔ ۲۰۰
دوش بگذشت و دل از دور تماشایی کردامشبم حسرت او دیده چو دریایی کرد
ز چنان غمزه، که او دارد و ابرو عجبستکه التفاتی به چو من بی سر و بیپایی کرد
محتشم را نرسد سرزنش درویشیکو به عمری هوسی پخت و تمنایی کرد
صبر فرمود مرا در ستم خویش و دلمصبر پندار که امروزی و فردایی کرد
نیک خواهان به طبیبی که نشانم دادنددرد دل را نتوان گفت مداوایی کرد
طمع از بوس و کنارش ببریدیم که آننیست خوانی که توان غارت و یغمایی کرد
گر چه بر ما ستم او به هلاک انجامیدهیچ زشتش نتوان گفت، که زیبایی کرد
عشق ورزند بتان، لیک چو من بیزوریپنجه سهلست که با دست توانایی کرد
دل که جاییش به درد آمده باشد داندکاوحدی این همه فریاد هم از جایی کرد