غزل شمارهٔ ۱۹۹
به یک نظر دل شهری شکاردانی کردهمیشه جور کنی و آشکاردانی کرد
ز طره غالیه بر یاسمین توانی بردبه شیوه معجزه با خنده یار دانی کرد
چو باد اگرچه گذر میکنی بهر سوییبه سوی ما نه همانا گذار دانی کرد
اگر مراد دل خود طلب کنیم از تومراد دشمن ما اختیار دانی کرد
تو این ستیزه و ناز و عتاب و شوخی رااگر به ترک بگویی چه کار دانی کرد؟
چه پرسمت ز وفا، گویی: آن نمیدانمولی چو بوسه بخواهم کناردانی کرد
ستم که بر دل من کردهای، عجب دارمکه گر به یاد تو آرم شمار دانی کرد
اگر چه طفلی و خود را نهی به نادانیهنوز چارهٔ چون من هزار دانی کرد
نگار چهره بپوشی ز اوحدی، لیکنبه خون دیده رخش را نگار دانی کرد