غزل شمارهٔ ۲۰۱
ای سنگدل، به حق وفا کز وفا مگردعهدی بکن به وصل و از آن عهد وا مگرد
ما برگزیدهایم ترا از جهان، تو نیزپیوند ما گزین وز پیوند ما مگرد
در میغ خون دل شب هجر آشنای مامیبین و با مخالف ما آشنا مگرد
ای آنکه یک دم از دل ما نیستی جداهر دم به شیوهای دگر از ما جدا مگرد
گفتی: برو، که مهرهٔ مهرت بریختمخونم بریز و گرد چنین مهرها مگرد
دی دست در میان تو کردم، رخ تو گفت:بالای ما بلاست، به گرد بلا مگرد
ما را غرض روا شدن از وصل روی تستگو: کام اوحدی ز دو گیتی روا مگرد