غزل شمارهٔ ۱۵۲
از پیش دیده رفتی و نقش از نظر نرفتجان را خیال روی تو از دل به در نرفت
این آتش فراق، که بر میرود به سراز دیگ سینه در عجبم کو به سر نرفت!
آخر که دید روی تو، ای مشتری لقاکش در غم تو ناله به عیوق در نرفت
دوشم چه دود دل که ازین سینه برنخاست!و امشب چه اشک خون که ازین چشم تر نرفت!
پیغام ما کجا رسد آنجا؟ که نزد توباد صبا نیامد و مرغ بپر نرفت
این جا که چشم ماست به جز سیم اشک نیستوآنجا که گوش تست به جز ذکر زر نرفت
شد مست و بیخبر دل ازین باده و هنوزاین جا خبر نیامد و آنجا خبر نرفت
گفتی که: اوحدی به فریبی چرا بماند؟پیش تو آمد او، که بجای دگر نرفت