غزل شمارهٔ ۱۵۳
عمر به پایان رسید، راه به پایان نرفتکانچه مرا گفتهاند دل ز پی آن نرفت
تن چو تحاشی فزود کار که بتوان نکرددل چونه مرد تو بود راه که بتوان نرفت
دل همه پیمانه جست هیچ نیامد به هوشتن همه پیمان شکست بر سر پیمان نرفت
دیو چو در مغز بود جستم و بیرن نشدنقش چو بر سنگ بود شستم و آسان نرفت
روز مکافات و عرض جز ستم و جز جفاخواجه چه گوید؟ چو این بنده به فرمان نرفت
نقد که گم کردهایم از چه از آن فارغیم؟خواجه که نقد آن اوست از سر تاوان نرفت
ره به خلاصی نبرد، هر که خلوصی نداشتروی امانی ندید، هر که به ایمان نرفت
گر دل ریشم ز درد پاره شود، گو: بشوپای روش داشت، چون در پی فرمان نرفت؟
هر سخنی کاوحدی گفت درآمد به دلآن سخن از دل مگر نیست که در جان نرفت