غزل شمارهٔ ۱۵۱
ترک من ترک من خستهدل زار گرفتشد دگرگونه دگری یار گرفت
این که در کار بلای دل ما میکوشیداثر قول حسودست که برکار گرفت
دل من آینهٔ صورت او بود و ز غمآه میکردم و آن آینه زنگار گرفت
نه عجب خرقهٔ پرهیزم اگر پاره شودبدرد دامن هر گل که درین خار گرفت
گر ز خاک در او میل سفر مینکنمنبود بر من مسکین، که گرفتار گرفت
بوی این درد، که امسال به همسایه رسیدز آتشی بود که در خرمن من پار گرفت
ای صبا، از چمن وصل نسیمی برسانکه ازین خانهٔ تنگم دل بیمار گرفت
با دل فارغ او زاری من سود نداشتگر چه سوز سخنم در در و دیوار گرفت
اوحدی خوار گرفت از غم و من میگفتم:خوار گردد که سخنهای چنین خوار گرفت