گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۰

چندان نظر تمام، که دل نقش او گرفتاز وی نظر بدوز چو دل را فرو گرفت
بیرون رو، ای خیال پراکنده، از دلماز دیگری مگوی، که این خانه او گرفت
ای پیرخرقه،یک نفس این دلق سینه‌پوشبر کن ز من، که آتش غم در کو گرفت
جانا، تو بر شکست دل ما مگیر عیبچون سنگ می‌زنی، نبود بر سبو گرفت
گویی که ناقه ختنی را گره گشودباد صبا، که از سر زلف تو برگرفت
سگ باشد ار به صحبت سلطان رضا دهدآشفته‌ای که با سگ آن کوی خو گرفت
دل را ز اشتیاق تو،ای سرو ماهرخخون رگ برگ فروشد و غم تو به تو گرفت
هر زخم بد، که هست، برین سینه می‌زنیعشق تو، راستی، دل ما را نکو گرفت
یک شربت آب وصل فرو کن به حلق دلکو را دگر نوالهٔ غم در گلو گرفت
در صد هزار بند بماند چو موی توآن خسته را که دست خیال تو مو گرفت
گوشی به اوحدی کن و چشمی برو گمارکافاق را به نقش تو در گفت و گو گرفت