گنج

شمارهٔ ۲۳ - محفل انس

۳۳ بیت
نیمشبی با دو سه دستان طرازکرده بافسون در افسانه باز
تهمتیان غم عشق صنمچون من و عرفی همه افسون دم
حجله بذیل نفس آمیختههر نفسی رنگ نوی ریخته
بردل خود بسته یکایک طرازپرده زآرایش خود کرده باز
کنج مصیبتکده داشتیمتخم نه اندوخته میکاشتیم
جمله تهی مایه و گوهر فروشتشنه لب و چشمه کوثر فروش
نازده می چهره برافروختهخام چو شادی و چو غم سوخته
مایه بی دردی لاف و ملالاز طیران مست و فرو بسته بال
محرم دل با همه بیگانگیبا مگسی دعوی پروانگی
سوخته داخل آن جمع بودکش همگی سوخته شمع بود
از طیران بسته پرعرض حالشعله نهان ساخته در زیر بال
سردی از آن جمع دروکار کردنغمه رمزی به نفس یار کرد
تیغ ملامت ببلاغت کشیدطنز در آغوش کنایت کشید
کنج مصیبتکده شمعیش بودریخت بپروانه او مشت دود
گفت که ای زایر ایوان شمعگرد تو ننشسته بدامان شمع
زاول شب تا دم صبح امیددیده شب هیچ نماندی سفید
تخم شد آمد بهوا کاشتیپاس رخ شمع همیداشتی
تا بکی ای هدهد مشکین نفسبال و پر افشانی و رانی مگس
در غم این دیده نغنوده شوآخر ازین شغل برآسوده شو
خود چکند شمع مگس ران ماسایه ببر از سر ایوان ما
ای بزوایای هوا عنکبوتکم ز مگس از مگسی کرده قوت
رشته پروانه تنیدن که چهبر مگسی دام کشیدن که چه
قوت خود از شعله کن ای بلهوسبلکه تو شو طعمه آتش چو خس
برگذر از طرف حریم وصالدر شکن این جنبش ناقص ببال
بال مگس نیز بجنبش دراستجنبشی از بال تو کاملتر است
گر بره کام بود گرم خیزبر قدم قند بود بوسه ریز
کام مگس لب بشکر دوختنمطلب پروانه فرو سوختن
گر مگسی بر اثر قند باشورنه درآتش شو و خرسند باش
غوطه در آتش زن وکوثر شمارشعله بفانوسی خود بر گمار
گرنه در آتش بودت جایگاهکی بودت در دل معشوق راه
دیده بآمیزش او باز کنمست حمیت شو و پرواز کن
عرفی ازین دره چه سان بر شومجای قدم نیست که برتر شوم
ورنه هنوزم هوسی در سر استنامه پرواز به بال اندر است