گنج

شمارهٔ ۲۲ - حسن و عشق

۶۵ بیت
ای بصفا انجمن آرای حسنحسن ز رویت بتماشای حسن
جعد سمن سای تو آشوب زایلعل گوهر زای تو یاقوت سای
آهوی صیاد تو رضوان شکارسایه بالای تو طوبی نگار
طاق دو ابروی تو محراب نازعجز بمحراب وی اندر نماز
طاعتیاتند دو ابروی توسجده کنان در حرم روی تو
چون صفت آن لب خندان کنمداغ طبر زد نمک افشان کنم
بر شکن سنبل عنبر اسیرنسبت جعد تو فشاند عبیر
چون بحریم چمن یاسمنبرشکنی سنبل تر بر سمن
از هوس سلسله عنبریننور شود سایه شکن بر جبین
حسن ترا اهل عمل فتنه زایدشمنی آرای و عداوت گزای
غمزه روان سوز دل مستمندعشوه بی ماتم او نخلبند
بسکه بهر گوشه چشم سیاهغمزه نشانی بکمین نگاه
ابرویت از ناز کمان کرده زههر سر موئی و دو عالم گره
چشم تو بیمار تر از عبهر استبسکه برو غمزه هجوم آور است
شاهد حسن تو تغافل پسندحجله ناز تو بغایت بلند
سوی تو صد نوبت اگر بنگرمنیم نگاهست چو جمع آورم
ای دلت آسوده غمخوارگیخارمنه در ره نطارگی
از چمنی کزویت این رنگ و بوستاصل بهار چمنت فرع اوست
رنگی از آن با گل رعنای تستبوی از آن یاسمن آرای تست
این چمن لاله که پروردهعاریت از باغ کسی کرده
لاله مپوشان که ز باغ تو نیستوین چمن از بهر فراغ تو نیست
گر نبود عشق هوا گیر حسنکو هنر عشق و چه تأثیر حسن
سنگدلی مایه دل سردیستغنچه غم را سبب زردیست
دل مشکن عهد و وفا تازه کنمی مکش اندیشه ز خمیازه کن
حسن تو مغرور بآواره چندناز تو بیگانه ز اندازه چند
برگی و رعنائی باغ از خطاستباغ چنان برگ چنین کی رواست
رنگ جوانی زچمن شسته گیرسنبل شبگون سمن شسته گیر
آه که این نامه بغایت رسیدفصل بهاران بنهایت رسید
باد خزان میل وزیدن کندآب سمن میل چکیدن کند
آب لب لاله بچیند نسیمدر حرم غنچه بمیرد شمیم
برگ و برحسن بیغما رودروح شهیدان بتماشا رود
حسن برافشانده متاع از کسادگوهر دل غوطه زنان در مراد
بی ادبی از می امید مستوز ثمر لطف تو کوتاه دست
طره گشا بانگ زنان کی صنموی گهر حسن بدرج عدم
آینه بستان و نگاهی بکنیاد جوانی کن و آهی بکن
باغ ترا کو اثر از آب و رنگشهد ترا کو بنوازش درنگ
جلوه گری های لب بام کونیم نگاهی بصد ابرام کو
حرفی و آرایش صد ناز کونازی و تعمیر صد اعجاز کو
ریزد از اینگونه سخنهای تلخغره شرم و ادب آرد بسلخ
این ثمر کجروشیهای تستورنه کرا طاقت ایذای تست
نغمه بلبل چمن آرای باغگل به تبسم طلبد صوت زاغ
بلبل دستان زن باغت منمزیب ده سینه بداغت منم
نغمه گشای چمنت صوت زاغعطسه زن بوی گلت هر دماغ
جلوه گه سبزه بخس دادهمنصب طوبی بمگس داده
حسن در آغوش هوس تابکیغیرت سیمرغ و مگس تابکی
گو چمنت صوت کلاغی بدارباغ تو گو نغمه زاغی بدار
در چمن روضه خسی گو مباشچند نمک بر جگر بیخراش
صد مگس شیفته انگبینرم کند از جنبش یک آستین
آتش اگر شعله فروزد هزارجوشش پروانه بود برقرار
مقصد پروانه هستی گدازدر قدم شمع بود سوز و ساز
شعله بوی در زدن از خامیستزانکه مرادش همه ناکامیست
ور مگس آمد بر شمع از کمینمست ز مومش طمع انگبین
در عرق الماس گذارم بقندلیک بود شربت من نوشخند
این نفس بسته بناموس عهدزهر نمائیست فروشنده شهد
وای که بس بیهده رنجیدهوین نفس تلخ پسندیده
تلخ دم من بمذاقت بسنجگر نکنی آشتی از خود مرنج
تلخ سخن شو که دعا می کنیمجنگ ترا صلح فدا می کنیم
حیف که هر خون که بود در دلمچون حرم خاک شود منزلم
لاله که رنگ ورق از خون دهداز جگرم چیند و بیرون دهد
زین سخنان ننگ غرض دور داربی ادبیهاست تو معذور دار
عرفی از این زمزه ات ننگ بادعود مجازت عدم آهنگ باد
صورت آئینه پرستی که چهبوی میت نازده مستی که چه
وای اگر چهره بود در نقابباز دهد آینه این رنگ و آب
هر چه در این دایره صورت پذیرهر که در این مرحله آرام گیر
دل به کسی ده که به خود قائمستجلوه معشوقی او دائمست