شمارهٔ ۳ - ستایش
نشسته بودم ودی در وثاق می گفتمچه فتنه بود که ایام در جهان انداخت
چه درد بود که هجر همای دولت و دینبجان عافیت اندوز همگنان انداخت
غرور عشرت و تقصیر شکروصل این بودکه کار مابدعای سحرگهان انداخت
من اندرین غم و اینداستان درد افزایکه ناگهان خردم دست در میان انداخت
چه گفت گفت ای که فخر دودمان سخنبگوکه خود چه گمانت در اینگمان انداخت
ز جای جستم و دردم بپاسخش گفتمخود آنکه فرقت او آتشم بجان انداخت
جواب داد که آسوده باش و خاطر جمعکه آید آنکه ترا هجرش از توان انداخت
بگفتمش ز کجا داری این بشارت گفتز صد علامتم اقبال در مظان انداخت
فلک که در سفر ازرخش او جدا نشدیهمان بگردش معهود اوعنان انداخت
جهان که سایه نشین کلاه دولت بودبمهر اوست که تابندگی برآن انداخت
قضا که رشته نظم جهان دوتا میخواستعنان مژده سوی ناظم جهان انداخت
عنان گرم شتابش که بهر سجده شاههزارا شهب و ادهم بهر مکان انداخت
سران درگه شه تهنیت کنان گویندکه خویش رابچه شوقی بر آستان انداخت
هزار شکر هزاران هزار شکر که بازهمای دولت و دین ره بر آشیان انداخت
دراین خجسته زمان کز نشاط آمدنتقضا لباس طرب دربر زمان انداخت
کراست غم زچنین آستان که از شادیکلاه را نتواند برآسمان انداخت