شمارهٔ ۲ - درشکایت از ابناء روزگار
دنیا طویله ایست پر از جنس چارپایکابادی و خرابی آن جسته جسته است
آبادیش عمارت بر باد رفته ایویرانیش عماری درهم شکسته است
از عرعر خران وی اسبان رمیده اندوز تیز استران شتر از خواب جسته است
این آب و نان و اطلس دیبا و ناز و نوشجل های فاخر و علف دسته دسته است
گردنکشی که کف بلبل آورده از غضبسرمست اشتری است مهارش گسسته است
وآنکس که هرزه گرد و پریشان علف بودخود بارکش خری است که از بند رسته است
وآنکس که پای بسته راه و روش فتاداسبی است کز اصالت خود پای بسته است
گر ناگه آدمی ز خری زاده در میانیا کشته گشته یا ز لگدپا شکسته است
گفتم که آدمی ز خری زاید ای حکیماین نکته حل کنم که دلت تنگ و خسته است
در ملک مردمی نسب روح معتبرعقل این حسب ز زادن جسمی نجسته است
در معنی از طبیعت گل رسته شاخ گلاز روی صورت ارچه هم از خاک رسته است
بس آن سفالگر که بزاد از گهر فروشواز دوده سفال فروشان، برسته است
وآن جوهری که زاده ز صلب سفالگراز دودمان جوهریان خجسته است
وآن هم که گفتم آدمی آزارکش فتادکز هر کسیش گرد، بدل برنشسته است
آنرا از این خران رسد آفت که چون خرانمعنی چو صورتش بجهان باز بسته است
آن کو قرین عالم معنی است : صورتشدر هر دو کون نقش مرادش نشسته است