غزل شمارهٔ ۹۷
کسی که دیده به حسن تو آشنا کرده استهزار گنج صرف توتیا کرده است
ببین چه آفت جانی که هر که دید تو رانه از برای تو، از بهر خود دعا کرده است
بیار باده و آماده ساز مجلس عیشکه شیخ صومعه با نفس خود صفا کرده است
کسی که روی وی از قبله گشت در دم مرگبدان که در ره دل روی در قفا کرده است
کسی که بهر جفای تو خو کرد به ستمبر او مشور که بر خویشتن جفا کرده است
اگر چه کشته ی لطفم، مساز معذورمکه هر چه با مس من کرد، کیمیا کرده است
چو دل شناخت سر رشته، گشت معلومشکه دم به دم به کف آورده و رها کرده است
گرت نحوست جغذ افکند به درویشیغمین مشو که ستم، سایه ی هما کرده است
ز نور زاده مرا چشم و طلعت خورشیدبه کوی سرمه فروشان رها کرده است
دلیل جوهر عرفی همین دقیقه بس استکه اختراع سخن های آشنا کرده است