غزل شمارهٔ ۶۷
مرا که شیشه ی دل در زیارت سنگ استکجا دماغ می ناب و نغمه ی چنگ است
مرا که شغل هم آغوشی است با زناراگر به سبحه دهم دست دوستی ننگ است
به این که کعبه نمایان شود ز پا منشینکه نیم گام جدایی هزار فرسنگ است
فغان ز غمزه شوخی که وقت تنهاییبهانه ای به خود آغاز کرده در جنگ است
هزار دیر به دل دارم از صنم معمور لباس کعبه به دوشم مده که بس ننگ است
بهانه جوی تو عرفی به ناز عادت کردبه آتشتی مرو اکنون که صلح هم جنگ است