غزل شمارهٔ ۵۶۳
تا خون نخوری چاشنی درد ندانیتا دل ندهی آن چه به من کرد ندانی
تا بوی گلی نشنوی و کم نکنی نازآشفتگی باد چمن گرد ندانی
تا سر نشود خاک به جولانگه معشوقبر سرمه مقدم شدنی گرد ندانی
ذوق غم معشوق به بازی نتوان یافتبر خیز که منصوبه از این نرد ندانی
می نوشم و گلگون شوم و بیهده خندمتا از غم دنیا رخ من زرد ندانی
ای آن که به درد دل عرفی جگرت سوختامید که حال دل بی درد ندانی