غزل شمارهٔ ۵۴۸
نه بی موجب به خاکم، از سم اسبش، نشان ماندهسمند دولت مهری بر دل این ناتوان مانده
نهان گردیده جان در سینه از بیم نگاه اوچو مرغی کو ز ترس ناوکی در آشیان مانده
شب از هجر تو بس دشوار جان دادم، بیا بنگرکه آب حسرتم در چشم گریان همچنان مانده
فدای غمزه ات شد، هر که جانی داشت، چون عرفیبه غیر خضر کو در دام عمر جاودان مانده