غزل شمارهٔ ۵۴۶
جانم ز سینه بر زه دامان بر آمدهگویی به عزم خدمت جانان بر آمده
ناز غرور کی نهد از سر که این نهالگویی بر آب دیدهٔ رضوان بر آمده
با دل بگوی عیب شهادت که این اسیرتا بوده در میان شهیدان بر آمده
آشفتگی که صید تو گوید که این شکاربسیار دست و پا زده تا جان بر آمده
گویا که درد و داغ توام یار بوده استکز سینه جان غمزده گریان بر آمده
شوق دلم به دادن جان بین که گاه نزعیک ناله برکشیده و صد جان بر آمده
طوری است دیر ما که در او جلوه کرده استحسنی که صد کلیم ز ایمان بر آمده
مرهم اگر نسوخته در چاک سینه چیست این شعله کز شکاف گریبان بر آمده
هر گاه گفته ایم که عرفی اسیر کیستآه از نهاد گبر و مسلمان بر آمده