غزل شمارهٔ ۵۲۵
بوستان پژمرده گردد، از دل ناشاد منیاسمن را خنده بر لب سوزد از فریاد من
باغبان عشق می گوید که خاکستر شودشانهٔ باد صبا در طرهٔ شمشاد من
گفتم آیین مغان پر ذوق بر باز آمدنعشق گفت آیین مجنون من و فرهاد من
کفر نی، اسلام نی، اسلام کفر آمیز نیحکمت ایزد ندانم چیست در ایجاد من
صد بت از هر ذره نشناسی و ماند مایه ایگر کنی ای برهمن گلگشت کفر آباد من
عرفی از من گر ملولی سعی در خونم مکنسیل غم را التفاتی نیست با بنیاد من