غزل شمارهٔ ۵۲۲
دلا رنجی ببر، کز دردمندان می توان بودنمکش گردن که خاک سربلندان می توان بودن
دمی کان غمزه صیدی را به خون غلتان کندکه مشتاق کمند صید بندان می توان بودن
اگر دندان فشردن بر جگر این چاشنی داردفدای لذت هر زخم دندان می توان بودن
پی بالا نشینی، واعظا، می را مکن ضایعبیا در دیر هم صدر لوندان می توان بودن
اگر گاهی لب امید عرفی تلخ می خنددلبی می خوش ز خیل زهرخندان می توان بودن