گنج

غزل شمارهٔ ۵۱۵

قافیه: ابریم۸ بیت
دل ر ا چه می دهی که به دارالشفا بریماین مرغ بسمل از دم تیغت کجا بریم
یاران مدد کنید که از وادی جنوندیوانه دل گرفته به دارالشفا بریم
این مایه معصیت نه سزاوار بخشش استدر حشر انتظار شفاعت چرا بریم
این آبرو که صاف شراب خجالت استصد ره به خاک ریخته، دیگر کجا بریم
ما تاب انفعال نداریم، جور بسلازم شود، مباد که نام وفا بریم
همت ببین که وقت شبیخون احتیاجامیدهای کشته به پیش دعا بریم
بازار دوستت به دو عالم کجا برندجهدی کنیم و چشم و دل آشنا بریم
عرفی غمین مشو که فلک دادش آمدستآمد که هر چه برده به یک نفس وا بریم