غزل شمارهٔ ۴۸۰
کو عشق که در غمزدگی نام برآرمدستی به سزای دل خود کام برآرم
بد خوی شوم روزی و این جان غم اندیشاز غمکدهٔ سینهٔ بد نام برآرم
سررشتهٔ زنار جهانی به کف آمدیک رشته گر از پردهٔ اسلام برآرم
گر روشنی راز برون افکنم از دلگلبانگ ان الحق ز در و بام برآرم
معشوق وفادشمن و عیب است که در عشقناباخته هستی به وفا نام برآرم
از دام غم آزاد مشو کز دل عرفیاهوی حرم نیست که از دام برآرم