غزل شمارهٔ ۴۷۹
از باغ جهان رَخت ببستیم و گذشتیمشاخی ز درختی نشکستیم و گذشتیم
دامنکشِ ما بود فریبِ غم ناموسزین کشمکش بیهده رستیم و گذشتیم
هر گه که به ما راحتیان راه گرفتندلختی دل آن طایفه جستیم و گذشتیم
پا بست در آتش زدن و رفتن از این دشتخود را به دل سوخته بستیم و گذشتیم
گفتند که از کعبه گذشتن نه ز هوش استگفتیم که ما مردم مستیم و گذشتیم
صد جا به کمند آمده بودیم در این راهچون برق ز بند همه جستیم و گذشتیم
هر گاه که چشم من و عرفی به هم افتاددر هم نگرستیم و گرستیم و گذشتیم