غزل شمارهٔ ۴۶
وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انبرنخاست۷ بیت
بر دل یوسف غمی در کنج زندان بر نخاستکز پریشانی فغان از پیر کنعان بر نخاست
وه که تا لب های من آلوده از افغان نکردتشنگی از هر طرف، جویی به حیوان بر نخاست
باغبان عشق با دعوی به رضوان گفت خیزتا در هر باغ نگشادیم رضوان بر نخاست
عشق را نازم که شاه حسن در بزم ازلبهر دل تعظیم کرد، از بهر ایمان بر نخاست
بی نیازی کن که گرد کوچه ی افتادگیدام را دریوزه تا نگرفت انسان بر نخاست
تا دل تحت الثری از کشتگان عشق سوختلیک دردی از شهادت های انسان بر نخاست
شد به اوج غم بسی رد و بدل عرفی نهادکین محیط از موج سالم بود، طوفان بر نخاست