غزل شمارهٔ ۴۴
امید صلح از آن با شکیب ایوب استکه دشمن آشتی انگیز و دوست محجوب است
همین عطیه به هر حال خوشدلم داردکه هر چه رفت به عنوان خیر محسوب است
تهی بساطی این عهد بین که بی من و توزمانه نازکش و آفتاب محبوب است
نسیم پیرهن می برد از هوش ور نهبه رود نیل ز کنعان دو گام یعقوب است
خبر نیافته عرفی ز طبع نازک دوستزبان بکش قلم این جا نه جای مکتوب است