غزل شمارهٔ ۴۲۸
منم که پارهٔ دل در دهان غم دارمبه زیر ناصیه صد آستان غم دارم
دلی که زخم پذیری کند نمی بینموگر نه تیر نفس در دهان غم دارم
اگر چه جان به غمت داده ام، به گفتهٔ خویشاگر غمت بگریزد زیان غم دارم
بگو به شادی وصلت که تیغ برداردکه میل زمزمهٔ الامان غم دارم
چرا غمش نکند بر من اعتماد که منستم کشیده ولی مهربان غم دارم
گر از بهشت شود معصیت عنان تابمهزار شکر که صد بوستان غم دارم
چگونه فهم حدیثم کنند بی دردانکه شهرزاد ملالم، زبان غم دارم
از آن دیار عدم شد مسخرم عرفیکه صد سپاه بلا در عنان غم دارم