گنج

غزل شمارهٔ ۴۱۸

قافیه: ف۷ بیت
باز به میدان ما، فوج بلا بسته صفپای فلک در میان، رسم امان بر طرف
خرقه شکافان شوق، بی دف و نی در سماعحله فشانان شید، تابع قانون و دف
جان قدیم اشتها، مانده همان ناشتاوین تن حادث غذا، معدن آب و علف
چیدم و دیدم تمام، آبی و تابی نداشتمیوهٔ این چارباغ، گوهر این نه صدف
گفتی ام ای خود فروش، خود چه متاعی، بگوگر نخری شبچراغ، ور نه فروشی خزف
بشنو و بو کن اگر، گوشی و مغزیت هستزمزمهٔ لوکشف، لخلخهٔ من عرف
عرفی اگر ره روی، دوری منزل مبینرو که مدد می کند همت شاه نجف