گنج

غزل شمارهٔ ۴۱۱

چو تیر از دل کشم کو شربتی از لعل خندانشکه با هوش آیم و در سینه دزدم نیش پیکانش
به دامن چشمم از خوناب حسرت پاک می سازدولی گوید که خون کردی، تبسم های پنهانش
حریم دل بود منزلگه دل ها، ولی عارفدلش در کعبه و همسایهٔ دیر است ایمانش
به زجری کشتهٔ آن غمزه گردیدم، که از خجلتشهادت نامه ها شستند در کوثر، شهیدانش
به گاه خواب سر بر زانوی خسرو نهد شیرینولیکن آستین کوهکن بود مگس رانش
چه منت ها که بر خوبان نهد در پرسش محشرچو ناحق کشتگان خویش را بینند حیرانش
چه دردی داشت، عرفی، از گریبان چاک ناکردندمی کز طعنه سالم داشتم امشب گریبانش