غزل شمارهٔ ۴۰۹
به عمرها ننهم پا برون ز خانهٔ خویشنگاهبان خودم من بر آستانهٔ خویش
به هر طریق که بگذشته بی تاسف نیستبه سوز و داغ دی و عشرت شبانهٔ خویش
در آن دیار دلم کرده خو به بد مستیکه محتسب کند از شعله تازیانهٔ خویش
ز مشکلات محبت نیفکنم دامیکه مرغ عقل نسازد به آب و دانهٔ خویش
نهفته سر دهم از دیده سیل خون، که مبادغم زمانه برد جدولی به خانهٔ خویش
در این مکوش که آید دلت به جان، عرفیکه مرغ شوق بخوابد در آشیانهٔ خویش