غزل شمارهٔ ۳۹۲
چون ز چشمم رود آن خون که زند بر دل خویشجنبش آن مژهٔ دم به دم و بیش از بیش
می کنندش متأثر، مشوید ای احبابهمره نفس، سرانگشت گزان، از پس و پیش
گرم جور آن ستم اندیش و من از غم سوزانکه نگیرد دلش از این ستم بیش از بیش
باش گر وصل تو از غیر که سنجیده دلملذت وصل تو با چاشنی حسرت خویش
گزم انگشت که کو نیشتر و کو الماسچون به فردوس درآیم همه داغ و هم ریش
چند گویی که میندیش و مبین روی نکوعرفی این ها به کسی گو که بود نیک اندیش