گنج

غزل شمارهٔ ۳۹۱

ملک به سهو نویسد چو نامهٔ ستمشسزد که خون شهیدان تراود از قلمش
کدام نامهٔ بیداد از او نوشته ملککه من به قطرهٔ اشکی نوشته ام رقمش
چگونه جور به عنوان لطف بنویسداگر نبرده ملک پی به لذت ستمش
مرا زیارت دیری به کفر شهرت دادکه می روند ملایک به طاعت صنمش
به صید مرغ دلم بازد آن صنم که به رشکز دانه گه بربایند طایر حرمش
نهشت زنده کسی را ز غم کنون، وقتیستکه باز روح شهیدان شود شهید غمش
مباد باعث بیگانگی شود عرفیمگو که نیست مرا تاب لطف دم به دمش