گنج

غزل شمارهٔ ۳۷۷

داغ داغم کرد یأس و طالب کامم هنوزدوزخی در هر بُن مو دارم و خامم هنوز
آبم آتش گشت و خاکم شد ز خاکستر بدلاندرین ره کس نمی داند سرانجامم هنوز
صدهزاران شب ز آه آتشینم تیره روزبخت بد بین در شکنج ظلمت شامم هنوز
بس که صیاد مرا هر گوشه دام و دانه ایستدانه شد در صیدگاهم سبز و در دامم هنوز
تربتم ویران تر از کاشانه شد از بخت بدمی نشیند جغد غم بر گوشهٔ بامم هنوز