گنج

غزل شمارهٔ ۳۵۱

آن کس که مرا با دل غمناک بر آوردنتواندم از بوتهٔ غم پاک بر آورد
آن نشأیِ شوخی که بر آورد گل از شاخچون لاله مرا با جگر چاک بر آورد
دود دلم از چشم بداندیش نهان استبا آن که سر از روزن افلاک بر آورد
ذاتش هم خود روست، از آن غیرت معشوقدر بر رخ نظارهٔ ادراک بر آورد
آن گنج که جوید ز ملایک دل عرفیاز عرش فرود آمد و از خاک بر آورد