گنج

غزل شمارهٔ ۳۵۰

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: اریدارند۹ بیت
عاشقان گر به دل از دوست غباری دارندگریه ای گَرد نشان در شب تاری دارند
آب حیوان ببر ای خضر که ارباب نیازچشم امید به فتراک سواری دارند
ره ارباب محبت به فنا نزدیک استسوزنی در کف و در پا دو سه خاری دارند
جان و دل را به می فرحت آتش زده اندباده در شیشه نماندست و خماری دارند
جان حقیر است مبر نام نثار، ای محرمتو همین گو که احباب نثاری دارند
چه به طاعت طلبی برهمنان را، زاهدتو ریا ورز که این طایفه کاری دارند
بندهٔ خلوتیان دل چاکم، کایشانبه شهیدان غمت لذت خواری دارند
هر که را می نگرم سوخته یا می سوزدشمع و پروانه از این بزم کناری دارند
عرفی از صیدگه اهل نظر دور مروکه گهی گوشهٔ چشمی به شکاری دارند