غزل شمارهٔ ۳۴۸
کسی به دیدهٔ ناموس خار می آیدکه پاسخ سخنش ناگوار می آید
زمانه اهل دلی نیستش، نمی دانمکه بوی دل ز کدامین دیار می آید
دلی به روشنی آفتاب خنده زندکه از زیارت شب های تار می آید
هزار جان گرامی به نرخ جو نخرندبه عالمی که در او دل به کار می آید
گر از لیاقت خود شیخ آگهی یابدز صدر صومعه تا پای دار می آید
گذشت مدت همخانگی جان، عرفیز غیر خانه تهی کن که یار می آید