غزل شمارهٔ ۳۴۷
خوشا کسی دم آب بی شراب نخورددمی که جام شراب نداشت، آب نخورد
ز نقص تشنه لبی دان، به عقل خویش مناز دلت فریب گر از جلوهٔ شراب نخورد
کسی ارادهٔ جولان عافیت ننمودکه زخم تیر بلا پای در رکاب نخورد
رود به چشمهٔ حیوان و تشنه لب باز آیدکسی که از دم عشق تو آفتاب نخورد
چه روستایی بی مشربی است این عرفیکه توبه کرد و می از دست آفتاب نخورد