گنج

غزل شمارهٔ ۳۱۶

لب حرف شفا گفت، دلِ سوخته تب کرداین حرف دل آشوب مرا دشمن لب کرد
بلهانه به آفات قدر ساخته بودم این عقل فضول آمد و تحقیق سبب کرد
غمناک پسین، زین مرو از راه، که ایامتاراجگر عمر تو را، عیش لقب کرد
با دختر رز عیب نه، و عقد حرام استادراک مرا حیرت این نکته عزب کرد
صوفی به کرامات دگر فتنه شد امروزاین طرح فساد است که در پردهٔ شب کرد
هر مسأله کز علم و ادب طرح نمودممنعم به جواب سخن از اصل ونسب کرد
کوکو زدن فاختهٔ سرو در آغوشدر جامهٔ معشوق مرا گرم طلب کرد
در وصل تو دانم دل عرفی اِلمی داشتآخر به کنایت، گله از شرم و ادب کرد