گنج

غزل شمارهٔ ۳۰۹

به حکم عشق چو بر اهل صدق ره گیرندگناهکار ببخشند و بی گنه گیرند
مجو به محمل شاهی، که در ولایت عشقگدا به تخت نشانند و پادشه گیرند
چه ظلمت است که بینندگان نمی دانندکه شبچراغ ستانند یا شبه گیرند
خمیر مایهٔ آسایش است لای شراببگو که صاف کشان جرعه ای ز ته گیرند
کمند کوته و بازوی سست و بام بلندبه من حوالهٔ نومیدی ام گنه گیرند
در معامله بگشا به کشور عرفیکه خرده بر گهر آفتاب و مه گیرند