گنج

غزل شمارهٔ ۳۰۳

دل بشد فرزانه و عقل از فسون دلگیر شدمُلک شوقم را فریبت از پی تعمیر شد
نسبت دل با خودم دیدم، بسی کم مایه بودبر جنون افزودمش تا قابل زنجیر شد
یافتم تعبیر رنگی چون به بالینم نشستگرچه استغنای حسنش مانع تغییر شد
کیست تا گوید به شیرین کز هوای جلوه اتآب چشم کوهکن داخل به جوی شیر شد
گر تو را بی مهر گفتم، شکوه مقصودم نبودشکر درد خویش گفتم که بی تاثیر شد
بس که تابوتم گرانبار از دل پر حسرت استخلقی از همراهی تابوت من دلگیر شد
با وجود آن که جرم از جانب عرفی نبودبی زبانی بین که قایل به صد تقصیر شد