غزل شمارهٔ ۲۹۷
دوش دل آرایش بزمش تمنا کرده بوددیدهٔ امید را مست تماشا کرده بود
جان ز شرم ناکسی، داخل نمی شد در بدندر حریم سینه کز اول غمت جا کرده بود
وصل لیلی مطلب مجنون نبود، او را مداملذت آوارگی ها، دشت پیما کرده بود
ای طبیب از آه من کون و مکان در آتش استگر دوا می داشت ، درد من ، مسیحا کرده بود
حسن را، از شیوه ها، گاهی بود، میلی به نازورنه موسی، بی طلب، صد ره تماشا کرده بود
در ملامت صبر کن، عرفی، که آخر فیص عشقزین چمن گل ها به دامان زلیخا کرده بود