غزل شمارهٔ ۲۸۷
بیار باده که جانم دمی ز ناله بر آیدهزار زمزمه از دل به یک پیاله بر آید
بشوی نامهٔ دانش، بجو رسالهٔ مستیبود که فال مراد تو زین رساله بر آید
بنوش جامی و آسوده شو ز وسوسهٔ غمچه غم خوری که چه سان کارت از حواله برآید
مچش که شعبدهٔ میزبان دهر بلند استاگر به زهرنیالوده یک پیاله برآید
بدین جمال اگر بگذری به سوی گلستانز گلبنش گل و برگ هزار ساله برآید
به مطلبی نفکنده ست سایه ، همّتِ عرفیکه از قبول دعاها ز دست هاله برآید